دلیل بودن ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:26
آن گاه که دلتنگی می رسد از راه نمی دانم : از کیست تقصیر از آن که می نامندش تقدیر یا پذیرا شدن اندیشه به ناچار های بود و هست آنزمان که می شکند فریاد دل ست که می رسد به داد می آید با قلم هفت رنگ در دست سرخ ، زرد ، کبود سایه نبود و سبز بود به زندگی رنگ می زند می دمد در نای عشق تا نمی...
Bizimkisi bir aşk hikayesi
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:25
Bizimkisi bir aşk hikayesi Siyah beyaz film gibi biraz Gözyaşı umut ve ihtiras Bizimkisi alev gibi biraz Bizimkisi bir aşk hikayesi Siyah beyaz film gibi biraz Ateşle su dikenle gül gibi Bizimkisi roman gibi biraz Bu güller senin için Bu gönül ikimizin Hiç üzülme ağlama Sen gülümse daima Bizimkisi b...
دو ساعت ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:24
دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت -ببند پنجرهها را که کوچه ناامن است... نسیم آمد و نشنید و بیخیال گذشت درست روی همین صندلی تو را دیدم نگاه خیرهی تو... لحظهای که لال گذشت - چه ساعتیست ببخشید؟... ساده بود اما چهها که از دل تو با همین سؤال گذشت ... گذشت و رف...
فرقی نمی کند دیگر ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:22
فرقی نمی کند عاشق باشی یا نباشی روزی در اوج بودی عاشقانه هایت دنیا را بر میداشت در هیاهوی شلوغی خیابان ها معشوقت محکم تر از خدا هوایت را داشت راستش دیدنش هرچند کوتاه امیدی بر نا امیدی هایت بود زندگی مانند ضربان قلب است پایین و بالا همان گونه که بر اوج بودی و عرش روزی خواهی بود در فرش مهم اینست اشتبا...
خواب ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:22
در خواب چراغ تا سحر دستم بود در خواب کلید هر چه در ، دستم بود زیباتر از این خواب ندیدم خوابی بیدار شدم دست تو در دستم بود
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:21
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود...
نگاه ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:17
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
شانه هایت ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:16
شانه هایت ... سر بروی شانه های مهربانت میگذارم عقده ی دل میگشایم گریه ی بی اختیارم از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
غمگین دیدارم ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:15
ببین غمگین، ببین دلتنگ دیدارم... ببین خوابم نمی آید، بیدارم... نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو: تورا بیش از همه کس دوست میدارم
تنهایی ...
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:14
تنهایی ... رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب... آب در حوض نبود ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
Bizimkisi bir aşk hikayesi
-
تاریخ: 1394/9/11 ساعت: 22:24
Bizimkisi bir aşk hikayesi Siyah beyaz film gibi biraz Gözyaşı umut ve ihtiras Bizimkisi alev gibi biraz Bizimkisi bir aşk hikayesi Siyah beyaz film gibi biraz Ateşle su dikenle gül gibi Bizimkisi roman gibi biraz Bu güller senin için Bu gönül ikimizin Hiç üzülme ağlama Sen gülümse daima Bizimkisi b...